|
مدتیست گرمای حضورت را حس نمی کنم در جستجو هایم برای تو دستانم خالی بر می گردند بی قرارم این کلمات هم یاری ام نمی کنند حالم خوش نیست برگرد ... هوای شاعری به من نمی سازد ... ! من پس از مدتها
فرصتی يافته ام تا كمی گريه كنم وبه تنهايی خود فكر كنم همه تنها هستيم هرچه با همديگر،تنهاتر گرد هم جمع شديم تا به تنهايی خود عمق دهيم جمع ما تنهايان جمع ما تنهايی هاست وچه وحشتناک است من پس از مدتها فرصتی يافته ام تا به تنهایی خود فكر كنم وبه تنهايی تو كه چه آسان رفتی.... نگاهم کن من چه بی پروا از تو و عشقت حذر کردم به آزادی خود می بالم و از تو گذر کردم به چشمان سیاهم خیره شو نفرت رو بنگر که اینک عشق سوزانت بدل شد بر کینه من من امروز آزادم از آن مستی بی حد چرا که عشق تو بگسسته پیوند ای که تو گفتی به اسم من کسی رو نداری دیگه آدم شدی و به من نیازی نداری فکر نکن دنیا همین طور می مونه به کام تو من که رفتم خط زدم خط سیاه نام تو چی خیال کردی منو ول کردی تو دستای باد چه جوری دلت اومد عشقمونو بردی ز یاد مگه تو بویی نبردی از مرام و معرفت رفتی و منو فروختی به غریبه عاقبت میخوام این فکر تورو از تو سرم بیرون کنم خونه ای که ساخته بودیم توی دل ویرون کنم میدونم یه روز میشه میای سر حرفای من اما اون روز دیگه دیره تو دیگه مردی واسه من اما اون روز دیگه دیره تو دیگه مردی واسه من چقدر
حقيرند مردماني که :
نه جرأت دوست داشتن دارند نه ارادهي دوست نداشتن نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند. میگی تقصیر منه گناهمو نمیدونم
از اینکه عاشق توام بدجوری من پشیمونم هرچی که بود بهونه بود از رفتنت نشونه بود من ولی هر چی که میگم حرفای عاشقونه بود انقدر غمم زیاده که دارم دق میکنم میگذرم از تو و چشمات اینو ثابت میکنم آخه چقدر غرورمو شکستی و دم نزدم صبرم دیگه تموم شده با اینکه عاشقت بودم از پس اینهمه آوار سفر باید کرد...از پس گریه ی دلدار سفر باید کرد گفت دلداده به دلدار سفر باید کرد...از پس یار دل آزار سفر باید کرد گفت دلدار که راهیست ز بیراهه نرو...باز از شهر وفادار سفر باید کرد گفت ما٬در پی عشقیم بگو عشق کجاست...خنده ای کرد که بسیار سفر باید کرد عشق و احساس جنون است در این دیر غریب...تا به سر منزل انکار سفر باید کرد عاشقی مرد زعشاق حذر باید جست...تا طربخانه ی اغیار سفر باید کرد جستجو کرد اسیر عشق و پریشانی خویش...خارج از گنبد دوار سفر باید کرد اونيكه ميگفت جونش به جونت بنده
دروغ ميگه دلش جنس كويره
دروغ ميگه تو گوش نده به حرفاش
بزار بره نباشه جون ميگيري
نمي دانم چه مي خواهم خدايا
به دنبال چه مي گردم شب و روز چه مي جويد نگاه خسته من چرا افسرده است اين قلب پرسوز ز جمع آشنايان مي گريزم به كنجي مي خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تيرگي ها به بيمار دل خود مي دهم گوش گريزانم از اين مردم كه با من بظاهر همدم و يكرنگ هستند ولي در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پيرايه بستند از اين مردم, كه تا شعرم شنيدند به رويم چون گلي خوشبو شكفتند ولي آن دم كه در خلوت نشستند مرا ديوانه اي بدنام گفتند دل من, اي دل ديوانه من كه مي سوزي ازين بيگانگي ها مكن ديگر ز دست غير فرياد خدایا, بس كن اين ديوانگي هاقفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم
خوشباورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!! واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفعل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم یه روزی دلت می سوزه واسه ی تنهایی من واسه دردا كه كشیدم ، واسه بی صدا شكستن یه روزی خودت می فهمی كه چرا ازت بریدم كه چی شد با همه عشقم نفرت و به جون خریدم یه روزی میای سراغم به خیالت كه من هستم اما اون وقت خیلی دیره آخه اون روز دیگه نیستم یه قدم مونده به مرگم یه نفس مونده به پرواز توی این سكوت ممتد رفته واژه، مرده آواز یه روزی میای می بینی جای من یه سنگ قبره كه روی دلش نوشتن اینجا آرامگه صبره یه روزی میای به خونم خونه ای كه یه مزاره خونه ای كه مثل قلبم در و پنجره نداره یه روزی دلت می سوزه واسه این دل شكسته واسه این غریب تنها واسه این همیشه خسته یه روزی بهت می گن كه ، منو باده غصه برده اونی كه خیلی دوست داشت نبودی جون داده مرده یه روزی میای كه رفتم توی جاده های باریك خوابیدم زیر یه مشت خاك، تو یه قبره سرد و تاریك یه روزی میای سراغم به خیالت كه من هستم اما اون وقت خیلی دیره آخه اون روز دیگه نیستم برای جدایی تنفر لازم نبود
به عشق قسم عاشق نبودی مفهوم عشق را نمیدانی عشق مقذس است و ستودنی در کجا سیر میکنی؟ روی ابرهای سپیدو سیاه؟ یا روی پیکر غول آسایی از شیطان دیو صفت؟ قلب ها را تصاحب کردی بی دلیل دلهایی را میشکنی بخاطر آنچه که در ذهن داری ذهنی بدنبال عشق عشقی را که در رویا می پرورانی قسم به عشق که به خود و به اهل این دیار جفا کرده ای به خود بیا و راه راست را پیشه کن بايد فراموشت کنم چنديست تمرين مي کنم من مي توانم ! مي شود ! آرام تلقين مي کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نيست .... تا بعد، بهتر مي شود .... فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي همين ! خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم کم کم ز يادم مي روي اين روزگار و رسم اوست ! اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تمرین ميکنم.... ![]()
و چه سوزناک خواندی
چه مغرورانه سکوت کردیم
چه مغرورانه از هم گریختیم هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم که باورت مرا در چنگال خود له کند سکوت می کنم و تنهایی را برمی گزینم تا شا ید در خلوتم صدای سازشکسته تو را که همراه با آواز خوشی است بشنوم مگر با این بهانه به خواب فرو روم یه سلام عاشقونه با یه بغض بی بهونه می نویسم تا بدونی یاد تو، تو دل می مونه یادته وقتی می رفتی دم به دم نگات می کردم بغض سنگین توی چشمام گفتی: صبر کن برمی گردم یادته قسم می خوردیم عزیزم بی تو میمیرم اما حالا که تو نیستی من با دلتنگی اسیرم یادمه وقتی می گفتم به خدا نمیری از یاد آه سردی می کشیدی! توی قلبم مثل فریاد اما حالا که تو نیستی حال و روز من خرابه آخر قصه ی عاشق اشک و ماتم و سرابه اما حالا که می بینم بی تو دل رنگی نداره توی آسمون چشمام غروبا بارون می باره می دونی طاقت ندارم با غم و غصه اسیرم زود بیا که خیلی تنهام به خدا بی تو میمیرم بیا ای مرد٬ ای موجود خودخواه بیا بگشای درهای قفس را اگر عمری به زندانم کشیدی رها کن دیگرم این یک نفس را
منم آن مرغ٬ آن مرغی که دیریست به سر اندیشه پرواز دارم سرودم ناله شد در سینه تنگ به حسرتها سرآمد روزگارم
ولی ای مرد ٬ ای موجود خودخواه مگو ننگ است این شعر تو ننگ است بر آن شوریده حالان هیچ دانی فضای این قفس تنگ است ٬ تنگ است
به دور افکن حدیث نام ٬ ای مرد که ننگم لذتی مستانه داده مرا می بخشد آن پروردگاری که شاعر را دلی دیوانه داده ********************* بی تو
بی تو بی تو خوب نیستم وای که اگر ستار العیوب نبودی وای که اگر ارحم الراحمین نبودی جریمه هات سنگین شده؟؟؟ یا من اون شاگرد سر به زیر قبلی نیستم؟ می خوام بر گردم کدوم در و باید بزنم؟ از پيش من هرگز نرو من بي تو تنها مي شوم با حرف هر بيگانه اي رسواي رسوا مي شوم تنها رهايم مي کني وقتي که محتاج توام صد بار اگر ترکم کني صد بار شيدا مي شوم گم مي شوم در چشم تو تا يک نظر بر من کني با يک نگاهت نازنين من باز پيدا مي شوم هر سو نگاهي مي کني گل مي فشاني خوب من چشمي به من مي افکني من نيز زيبا مي شوم من قطره ام درياي من گم گشته ام در ساحلت با اينکه نا چيزم ولي من با تو دريا مي شوم من شوکت و ملک جهان هرگز نمي خواهم ولي تا تو نگاهم مي کني سلطان دنيا مي شوم معنا ندارم بي تومن در دفتر و ديوان دل اما چو اسمت مي رسد شيواي شيوا مي شوم وقتي تو دوري از دلم غم مي شود مهمان من مانند چشم عاشقت همرنگ شبها مي شوم وقتي صدايم مي کني گم مي شوم در عاشقي همراه اين عاشق شدن لبريز رويا مي شوم وقتي تو باشي پيش من چيزي نمي خواهد دلم از پيش من هرگز نرو من بي تو تنها مي شوم تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت دیگه زندگیم داره ته میکشه از دلم پیادده شو آخرشه نه بمون شاید بازم جون بگیرم نه برو میخوام که راحت بمیرم نه بشین که سر رو شونت بزارم نه پاشو که دوست ندارم نه نه نه بیا بیا و دستامو بگیر عشق من بیا تو هم با من بمیر روزی دروغ به حقیقت گفت :
میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و فریب خورد...... آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ٬وقتی به ساحل رسیدند٬ حقیقت لباسهایش را درآورد و تنی به آب زد ٬ دروغ حیله کرد و لباسهای او را پوشید و رفت. از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است ٬ اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نما یان می شود . یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست سجده ای زد سجده بر درگاه او پر ز لیلا شد دل پر آه او عشق لیلا مست مستش کرده بود فارغ از هر بود و هستش کرده بود لحظه ای از دلستانش یاد کرد زد به سیم آخر و فریاد کرد گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟ بهر یک لیلا به دارم کرده ای نقش عشقش را به جانم میزنی؟ دردم از لیلاست آنم میزنی؟ در پی او هرچه صحرا گشته ام ساز دیگر زن که امشب خسته ام گشته ام افسانه، افسونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو من نیستم خداوند: گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودمو نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم خود شدم مجنون و با غم ساختم کردمت آواره ی صحرا نشد گفتم آدم میشوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت سالها او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم شبی می خوانیم در حد لیلا ی خود میدانیم حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلی کشته در راهت کنم
دارم دق می کنم تحمل ندارم
دیگه خسته شدم دارم کم میارم دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم همش فکر توام همش بی قرارم دیگه اشکی برام نمونده که بخوام برات گریه کنم فدای تو چشام دلم داره واسه تو پرپر میزنه تو رفتی و هنوز خیالت با منه بدون تو کجا برم کنار کی بشینم تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم تو که نیستی همش ارزو میکنم بمیرم
یک نفر امروز در چشمم شکست یک نفر بار سفر بست و گسست یک نفر با خاطراتم دور شد یک نفر با قصه ها محشور شد
سلااااااااااااااااااااااااام چطورید؟
من اومدم وای انقدر خوش گذشت که حد نداشت جاتون حسابی خالی بود بی نهایت دعاتون کردم ولی حالا که اومدم انقده دلم واسش تنگ شده زضا جونو میگما انقدر موقع برگشت دلتنگش شده بودم که حد نداشت ولی حسابی خودمو خالی کردم الان احساس سبکی کامل میکنم انگار به یه آرامش خاصی رسیدم. از اونی هم که نمیخواستم بگذرم گذشتم اونجا حلالش کردم همه رو هم دعا کردم. دوستون دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه سلام به همه دوستای مهربون و گل خودم
امروز مسافرم کجا؟ امام رضا(ع) بلاخره بعد از ۲۱ سال طلبید مطمئن باشید هیچکدومتنو یادم نمیره همتون تو ذهنم هستید واسه همتون دعا میکنم آخه دفعه اولم هر دعایی کنم قبول میشه البته اینم بگم که اگه قبول نشد به من ربطی نداره ها حتما به صلاحتون نبوده خلاصه اینکه حلال کنید پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟ خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت: خوابی سالهاست که دیر کرده است در آینه به خود نگاهخ میکنم آه... عشق او عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است... سخت بود خیلی تمام تلاشمو دارم میکنم که تو خودم بکشمش خیلی بی رحمه اینو قبول دارم اما چرا من مثل اون نباشم الان اینو میگم ولی نمیتونم .
الان تنها همدم من این کیبورد و مانیتوره اینجا دلتنگیمو خالی میکنم شاید یه کمی دردم آروم شه. فقط دعام کنید همین. |
|||